شادیشادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

شهزاده ی رویا، شادی زیبا

*عزیزکم تولدت مبارک*

  امروز برایم تکرار آن روز فراموش ناشدنی است...   روزی که   پلک جهان می پرید   دلم گواهی می داد   اتفاقی می افتد   اتفاقی می افتد... و لحظاتی بعد   فرشته ای از آسمان فرود آمد در دامان من   دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است...   امروز روزی است که تو به دنیا آمدی...   همان روز زیبایی که خداوند مهربانم با تمام عظمتش به زمین لبخند زد و بهار را به یمن حضورت به ما بخشید...   بهار زیبای من،دخترکم می خواهم امروزم را فقط به تو فکر کنم..   به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبم را با تو یکی نمود و دنیایم با تو آغاز شد ...
16 دی 1395

تهران گردی

وقتی بچه بودم میگفتند هر وقت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی بزرگ شده ای... اما من به تو می گویم هر وقت از بخشیدن کفشهایت به انسان پابرهنه ای خوشحال شدی، بزرگ شده ای ... ....عزیز دلم یه تجربه سفر دو نفره داشتیم  که کلی بهت خوش گذشت.... رفتیم شهر بانو... برج میلاد... گنبد مینا... موزه معاصر... بوستان کتاب و کلی جای قشنگ دیگه.... مخصوصا بالای برج که باد لای موهای فرفریت می رفت و کلی ذوق کرده بودی...   ...
22 مهر 1395

شام غریبان غریبانه......

لحظه لحظه های نبودنت...                               جمع میشوند....                           و کم میشوند..   از لحظه های باقی مانده ی عمرم...                 به همین سادگی حل میشود...                     &...
22 مهر 1395

به دخترمان چگونه رفتنت را بگویم.....

دلتنگت هستیم حمیدرضاجان....دلتنگ...(از تو سنگی برایمان ماند مزین به نام تو) نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختیم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد. با رنگ  سرد حسرت  جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانمان نقاشی کردیم . نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد. چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم. حمید... حمید ... حمیدجان...! کاش در غریبی  این روزها ریسمان  آسمان را نمی گرفتی چه وسعتی دارد این فاصله های  کبود ! چه سراب  شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور ! چه بی تعبیر حسرت  نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی از تو بیابد ! چه ...
6 مهر 1395

شهر رویاها

دعای زیبا و همیشگی ام برای دختر دردانه و عزیزم شادی : خداوندا همراهش باش ، آرامش کن... راهنمایش باش... که در این چرخ فلکِ روزگار ،که بالا و پایین زیاد است ... ایمان و اراده اش را قوی کن... که تو را در تنهایی اش گم نکند... خداوندا شاید دخترم فراموش کار باشد ولی اگر گاهی یا لحظه ای ، در شادی یا غمی فراموشت کرد... تو هیچ وقت فراموشش نکن و تنهایش نگذار... آمین 😇🙏   یه تجربه متفاوت برای تفریح بازی در شهر رویاها.... وای که چقدر بهت خوش گذشت.... کلی آب بازی کردی... فدای اون موهای فرفریت برم دخترکم😘... مطمئنم بابایی کلی خوشحال بوده که لبخند از روی لبات کنار نرفت گل دختری   ...
17 شهريور 1395

چهل روز گذشت...........

حمیدرضای عزیزم, همسر مهربانم چهل روز است که دل‌تنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارت، سپری می‌کنم و در نهایت ناباوری، باورم شده که تو دیگر نیستی، دیگر نمی‌آیی و دیگر نباید منتظرت باشم..... دیگر تو ای شمع فروزان را نمی‌بینم، ولی طنین صدای دل‌نشینت همچنان در گوش من, مهربانیت در قلب من و زیبایی چهره‌ات همیشه در یاد من است. تا همیشه دوستت خواهم داشت...... ...
14 شهريور 1395